پلاک 14
صفحات وبلاگ
نویسنده: علیرضا - ۱۳٩۳/۱/۱٩

به نام خداوند کعبه

این الرجبیون!!

نمی دونم چرا لحظه شروع نوشتن، نگاه حاج احمد(شهید کاظمی) توجه من رو به خودش جلب کرد!

یه نگاه خاصی داره که اجازه نمی ده تمرکز آدم جلب بشه برا نوشتن...

13 رجب المرجب سال بیداری اسلامی، مسجد امام محمد باقر علیه السلام، ملبس به لباس اعتکاف و ملتمس به سیر الی سلوک...

چی شد که قسمت من این شد؟! ایمان به آینکه قسمت می شود...

البته برای شروع حال و فضای قلم زیاد خوب نیست! به خصوص که مقدمه تاثیر زیادی در مدل ادامه داره! میگن سال نو از قلم مقدمه ش پیداست!

زیاد تو فضاش نبودم ولی به اجبار قلم برداشتم که عرف نوشتن را جبری نمایم و خروج از نگارش خطی را به خاطر فضای معنوی اعتکاف استارت یا همون (...) بزنم!!

نمی دونم علت اینکه حالی برای انقلاب حرف نیست چیه؟؟!!

البته خودم رو دلداری دادم! گفتم شاید به خاطر این باشه که روزه قند بدنت رو پایین آورده و مخت کار نمی کنه!! (یکی نیست بگه که ربطی داره قند بدن به روح!!) 

به به!! عجب شروعی بود...  ببینیم بعد افطار چی می شه!!

 

 

** ابتدا کلمه بود یا بهانه؟؟!!

برای نوشتن بعد از مقدمه غنی! دنیال بهانه مصنوعی بودم!

کتاب دکتر رو ورق زدم تا برق صفحاتش ذهنم رو روشن کنه! یک بخش از متن چفیه ش خیلی جالب بود! فکر کنم مفهومش این بود:" تو بودی که عریانی گردنم را پوشاندی و حجاب اشکهای عریانم  بودی تا محرمان آنها را نبینند... تو اولین کسی بودی که بر زخم های برادرانم بوسه زدی... بعد از اصابت هر ترکش صورت سپیدت سرخ می شد... به کدام یک از مشبک های..."

در حال خوندن متن تو ذهنم بود از چفیه شروع کنم به نوشتن، خیلی توصیف زیبایی از چفیه بود، ولی راستش دلم همراه نبود! آخه اعتکاف و ...

یه لحظه تو ذهنم اومد که مگه تو اعتکاف چفیه های جور واجور رو نمی بینی؟

مرتضی یه پیام داد که در آخر جوابش  چند تا از حروف رو اینجوری چیدم و خودش شد عامل شروع:

"اعتکاف یعنی تنهایی در میان انبوه جمعیت، اعتکاف یعنی راهی برای جدا کردن دو نیمه پلاک، اعتکاف یعنی کاف، حرف آخر پلاک در نیمه ی وصال آن..."

چقدر زیباست اعتکاف و چه آزاد است معتکف! آزادی معتکف در عین محدودیت ها و محرمات محدود کننده ی اونه! آزادی ای که حتی تو را اذن خروج از حریم امن را هم نمی دهد!

آری! برای آزادی باید محدود بود، حُر اگر خود را محدود به شیعه گی حسین (علیه السلام) نمی کرد و حرمت رکاب یزید را در اعتکاف لحظه ای نفسش  درک نمی کرد، حُر نمی شد!!

اعتکاف زیباست! خواب اعتکاف هم زیباست! فرق خواب اعتکاف با بقیه خوابها اینه که خواب اعتکاف لَختی مجال است برای تجدید قوای جوارح  به بتونی مجددا شروع کنی اعمال پروش جوانح را! ولی خواب دنیا لحظات گرانی است برای فربه کردن روح که بتونی با جسمت هرچه راحت تر اعمال دنیایی دنیا را با تمام توان ادامه دهی...

خاموشی برق هم در اعتکاف زیباست! چون تو خاموشی می تونی بهتر تنهایی در میان انبوه جماعت رو درک کنی که بدون محدودیت، اشک های عریان از توجه های مادی و غیر خالص را به صورت ظاهر و جلد روح گسیل کنی تا اون رو آروم آروم صیقل بده، مانند موجهای خروشان که صخره های تیره را می ساید...

آری! زلال اشک، جلد را نازک می کند تا صورت روحانی نفسی که در راه معرف است را جلا بخشد و سیمای معنوی خود را ظاهر کند و زنجیرهای محدودیت بیرون را یکی یکی پاره کند تا افسارت به دست روح افتد...

الان دارم می فهمم که یکم روحم آزاد شده! چون وقتی تَرتُّبِ حروف بدون آرایه انجام می گیره، نشون می ده که دیگر بغض قلم را توان تحمل عطش نیست و برای سیراب شدن نیاز به گسیل جوهر احساس بر روی نمایشگر کاغذی دارد، اون هم از سرچشمه دل...

البته چشمه خشک شده دل موجب شده که شوره زاری پر از خاک و خاشاکی در دل ایجاد شود که تنها رَمَضَ  ی روحانی در عَکَفَ  جسم می تواند آن را آماده کند برای آبیاری!

نه!اشتباه است! چشمه ی دل نیاز به آبیاری ندارد! چون چشمه خود می جوشد و می خروشد! چشمه جوشش از درون دارد، مصنوعی نمی توان چشمه ایجاد کرد!!

همین مقدار هم الآن به خاطر غلیان و خروش عرفان در موج اصوات کمیل است که حروف جریان چشمه ی  دائمی دلِ آن بزرگی است که حتی چاه هم از از غربت دل و قربت روح او سیراب می شد و نخلستان فدک را آبیاری می کرد!

آری، جوشش دل، جریان می آورد و اشک، اشک می آورد و صفا، جلا!

آهنگ حروف کمیل بارها زیباتر از جریان چشمه های طبیعت است! چون همین جریان های معنوی بود که شد بهانه خلقت و صُنعِ طبیعت خالق صانع!

نیت سه روزه اعکاف عجیب غریب حرام شد! چون نه به زبان جاری شد و نه بر دل! به راستی که می گویند سال نو از بهارش پیداست ! مقدمه، تابلوی متن است در ادامه و نوع سلام، معرف سطور آتی سخن!

در بین چیدن حروفی که از دل جاری می شود به دنیال حروف " نیت" می گردم!

نه! چیزی پیدا نشد! حروف نون و یا و ت پیدا شد ولی در ساخت های دنیایی نان و زر و شهرت و تکبر و حسد و ... و دریغ از یک ساخت کلمه حول حبل " نــیست یــاری به جزتــو" ...

ترتیب و آهنگ حروف کمیل با این حروف عجیب می نوازد و ساخت های روحانی می سازد و این حروف در این ساختها سخت به من فخر می فروشند! الهی و ربی ...، ولیت شعری ... یا رب الرحم... !!

جالبه!! خیلی!! وقتی جریان بازی دست دل می افتد، ذهن و حافظه محلی از اعراب ندارند و جست و جو را ناقص می گذارند و می گویند که کلمات آسمانی مورد نظر در ذهن دنیایی شما موجود نمی باشد!! لطفا بخش آسمانی را در دل خود نصب و سپس جست و جو کنید...

دل به عرف تقلید، حروف سه گانه "نیت" را در اعتکاف نفس برای معرفت، از کمیل می گیرد و برای خود ترانه نیت می سراید...

می گوید: ابتدا خودت را با آهنگ کمیل هم صدا و کن و به معرفی خود بپرداز! خودت رو معرفی کن با تمام ناتوانیها: " انا عبدک الضعیف، المسکین المستکین، ذلیلا خاضعا خاشع..."

بعدش هم اقرار به بزرگی و جود  و کرم خدای بزرگی که خانه خود را مولودگه مولود کعبه قرار داد کن . سپس دست بر دعا و نیاز بردار و ناچاری و بیچارگی خود را فریاد بزن و از خدا بخواه هر آنچه را که باید و هر آنچه را که بزرگان خواستند و هرآنچه را باید برای وصال به معرفت نفس و سیر و سلوک الی ا...

 

*** بعضی اوقات روحیات خاصّم موجب می شه که یک خبر کوتاه تمام تمرکز و... رو بهم بزنه و ضربان قلبم رو صدچندان پر اضطراب تر بکنه و بعدش هم عموما من رو از فضای باید به نباید ببره...

چقدر این فضای ناخواسته نامطلوب و مذمومه! علت اصلی اون هم شاید این باشه که هنوز با اراده کامل و آگاه نتونستم چاره کنم اون رو  و شده قصه ی قبل خواب هر شب من!! تیتر خبر خود گویای خیلی چیزهاست" حسین آقا با حسن دم درند"!!

به فاصله سه خط نوشتن اومدن عند باب  و رفتنشون بیشتر طول نکشید، ولی شاید تا صد سطر تفکر و ذهن طول حاشیه ی ذهنی اون باشه!!!!

ما وقف غمیم، صحبت از یک دم نیست

 

*** ماه  ماهِ یا من ارجوه لکل خیر است... ایام ایام البیض  و لحظات لحظات بین الطلوعین و صدا صدای " اللهم ارنی الطعه الرشید..."

آری! لحظات تجدید عهد و پیمان با منتظَر!

لحظات لحظات منتظَر و منتظِر و انتظار و...

أینَ منتظَر، منتقم و برپا کننده ی مدینه نبوی و عدل علوی ؟ و کَیفَ حاله؟ آیا مهزیاری را به حضور پذیرفته یا نه؟

فکر کنم محضِ یار مهربان ما، بیابان ها و تاریکی شب  همان نقش چاه و نخلستانهای کوفه را زمزمه می کنند! آری! بِرمودای مهدی ما، ذره ذره ی نوانی خاکهای تاریک و غربت گرفته و البته قریب ماست که سکوت آن به علت شرمساری از قلیلی یاران منتقم است که نجواهای موعود را را خود جای داده و بغض را در نفیر نسیم سحری حبس کرده تا نامحرمان به راز حضور میهمان پی نبرند!

درست مانند عده ای که اجازه شیون بر مصیبت را به اسرای شام و امیره و شاهزاده ی  قافله نمی دادند...

شیعه پیرو غربت خاندانی است که لحظات تاریک و صفحات کدر تاریخ ، شاهد و گواه مظلومیت و خون دلهای منظومه چهارده گانه عصمت و اقمار آنهاست!!

کلام خون دلها خورده ایم فکر را به برچسب ظاهر این شعار بر پیشانی ماشین برد! سئوال می کنند چرا می گویی خون دلها خورده ایم... پاسخ رو شاید درک فهم عمیق نباشد ولی...

پاسخ (البته شاید کمی شعاری و قلمبه سلمبه) این است:

این حرف دل مرفه و فربه ما نیست! این سخن همان دلهای ترکش خورده و خون خورده یاران پیر جماران و اصحاب آخر الزمانی سید الشهدا علیه السلام  است که با علم به خیلی از چیزها و دیدن خیلی صحنه ها و بغض خیلی سختی ها، لب به سخن و نقد و گلایه و پرده برداری نگشوده و این سوال را برای ما می گذارند که:

شما چه چیزی را بر دوش دل می کشید که این مقدار سخن و بغض ترکیده و نترکیده دارید؟

 تو چه میدانی رمل و ماسه چیست؟ روی پیشانی رد قناصه چیست؟

 

*** با زهم بهانه ای برای نوشتن!

البته بهانه برای این شب سخته! سختی چند مناسبت در تقارن این جغرافیا و زمان! جمعه شب، شب آخر اعتکاف و شب وفات بی بی غریب و راوی دشت کرب و بلا! معلم کلاس صبر و شهادت، حضرت زینب کبری سلام ا... علیها!!

خود غربت جمعه ای که باز هم بدون حضور منتقم در حال سپری شدن است، آنقدر سنگین هست که توان کشیدن سنگینی مصیبت دل امیره قافله اسارت و روایت را بر دل نداشته باشد!!

خیلی سخته سیراب کردن قلم از زلال اشک هایی برای صاحب این شب! ولی بهانه امشب برای نوشتن گشتی در سفر نامه نینوا بود...

البته... نه! نمی شه! شاید امشب هم با باید منتظر نغمه های مصیبت مصیبت نامه اسرا بود تا وزن آهنگ دل نشین آن، حروف کلمات دل را پشت سر هم چید و حرف های دل را بر روی کاغذ منقش نمود! بعضی وقتها اصل اول نوشتنم را از خودم بازجویی می کنم که آیا هنوز هم برای خودت می نویسی یا نه!! به دنبال ترتیب حروف با آرایه های به قول حاجی بی ادبی هستی برای نظاره و تحسین دیگران!!!

این دو صفحه دلم را آزار می ده به خاطر سنگینی که شاید هم متاثر از سنگینی غذا باشه! (توجیح بهتر از این پیدا نکردم!!)

پس دقایقی استراحت می دم به قلم تا آهنگ حروف دل شروع به پرواز کنند به واسطه صوت مناجات...

 

 

*** چقدر سخته و چقدر بده که آدم در انتظار جریان باشه!

سکون و جریان هر دو متضاد هم اند و هر دو عامل جریان!

چی دارم می گم!! خوبم؟

دلم می خواست قلم رو کاغذ رها کنم تا به آهنگ خود بلغزد و برقصد و بنویسد...

ولی قلمی که تجربه آزادی رو نداره چه جوری می تونه از خودش نغمه ی نگارش سر بده اونم منطبق بر روح احساس و اعتکاف...!!

برای نوشتن توان دست لازم است که به حرکت در بیاره اون رو و برای به حرکت در آوردن آن اراده ای که عقل به آن امر کنه!!!

عقل هم مجالی برای عرض اندام دل نمی دهد و این همه علت این سور خشک و بی روح است و صد آه و افسوس که حسرت نوشتن...

 

 

 

*** 24 ساعت بعد...

آری یا همون آره ی خودمون...

صد آه و افسوس که نغمه ای برای جریان دل سر داده نشد و صد برابر افسوس بیشتر که گویا 24 ساعت هم زمان زیادی برای نگه داشتن همون حس بود و پرید هر آنچه که نمی باید می پرید...

چند روز دیگه و چند سال آینده رو نمی دونم چی قراره بشه!! آیا مثل این شیب منفی خطی باز هم باید به حال موقع نگارش این متن حطت بخورم ؟ قراره بگم این چه فضای کودکانه و غیر دنیوی و به دور از معادلات صعودی سرمایه و شهرت و ... بوده که من داخلش بودم و شکر که ازش فاصله گرفتم!؟ یا نه! قراره بگم خدا رو شکر که بغض قلمی که در گذشته هیچ گاه نترکید الا ترکیده!! به امید اون روز که بغض ترکیده قلم به نگاه نقد پله های اول بغضش به این متون نگاه کنه...

نویسنده: علیرضا - ۱۳٩۱/٢/۳

میم مثل میخ و مسمار

دال مثل در شکسته

هاء مثل هیزم و آتش

طا مثل طناب و دست بسته

سین مثل سیلی

شین مثل شهید مثل مــــــــــــــــــادر

عزیزی پیام دادن :

" مادر هر کار کند

اهل خانه یاد می گیرند

مثل: شهید شدن..."

جواب دادم:

"مادر قبل از شهادت سوختن و ساختن را یاد داد

ساختنی از جنس شجره طیبه و اهل البیت و..."

یاد گل بی سر بی بی افتادم و خود روضه را دل دل بغض کرده شکستم...

هوای فاطمیه سخت گرفته است

بارانی بارانی بارانی و دود آلود...

بعضی واژه ها این ایام دل آدم را آتش می زند...

بعضی واژه ها این روزها مثل بالا عجیب BOLD هستند

مثل دود...

میم مثل مادر...

-----------------------------------

این ایام را سخت باید قدر دانست...

فاطمیه، ولادت حضرت زهرا، ولادت امام علی و عید غدیر و سالروز ازدواج آسمانیان ...

 

 

 

نویسنده: علیرضا - ۱۳٩٠/۱٢/٢٦

میدونم دیگه به درد نمی خورم

یعنی از اول به درد نمی خوردم

ولی دلم گرفته

هوس طراوت فکه و شمیم طلائیه و ذره ذره ی نورانی شلمچه کردم

هوس دیدن دل های بارونی کردم

هوس شلوارهای خاکی و چفیه های عرق کرده

هوس روایت های ...

هوس حضور دارم

هوس میهمانی دارم

نه راه دارم و نه جا

فقط یه دل تنگ دارم و امید

هوس میگن بده، ولی تو این دنیای خاکی هوس ها خیلی برای آدم لذت داره

همین هوس های مادی و زود گذر

پس می خوام اون هوس ها رو تو بهار نوروز تقدیم کنم به اهلش و هوس های بالا رو تزیین کنم تو دلم برای دریافت کارت دعوت و چشیدن شمیم حضور...

یا مقلب القلوب و الاحوال ما را برسان به الی احسن الحال....

همین.

--------------------------------------------------------------------------------------------

بعد نوشت:

نمی دانم و شاید بمانم (نگهم دارن خودشون)

شاید به نام تنبیه

شاید هم تاثیر داشته باشه تا قدرش رو بدونم

امیدوارم این پست سال بعد همین موقع ها برام...

توقف ممنوع، اینجا محل عبور است...

نویسنده: علیرضا - ۱۳٩٠/۱٢/۱٤

وقتی سکوت...

راستی قلم چقدر می تونه سکوت داشته باشه؟

بغض قلم سکوت برداره؟

فکر میکنم دیگه قلم تو دود و دم زندگی و شهر و روزمرگی بغضش هم دود شده...

نمی تونم...

نویسنده: علیرضا - ۱۳٩٠/۱٢/٦

بعضی ها تو یه سری کارها اوستان (یا به زبون ورژن جدید متخصصن) ...

من هم یه اوستا سراغ دارم که اوستای اوستاهاست...

هم تو کار ساختمون، هم جهاد نفس، هم طلبگی از نوع عملی، هم مبارزه و جهاد ، هم فرماندهی، هم دلدادگی و هم وصال و دلداده کردن...

آره، اوستای وصال ما...

همونی که یه حلقه، تو خاک مزار جدیدش قبل اسباب کشی گذاشتم تا حلقه وصال زندگیم رو خودش هدیه بده و بازهم با توسل به مادر پهلو شکسته ی دل شکسته ها، یه هدیه ی آسمونی نگین زندگیم کنه...

تازه بعد اون فهمیدم که اگر بهشون اطمینان کنیم و از ته دل ازشون بخوایم، برای همیشه خوشبخت و راضی هستیم، آخه اونا اوستان... اوستای اوستا...

مطب دلدادگی  اوستا عبدالحسین برونسی همیشه بازه، تو بهشت رضا

اگر دل شکسته داری با ضمانت و بدون هزینه برای همیشه آروم و راضی ت میکنه...

25 اسفند روز افتتاح مطب جدیدشه، میگن قراره کلی هدیه بده برای طالباش...

بهشت رضا، قطعه ی شهدا...

نویسنده: علیرضا - ۱۳٩٠/۱۱/٢٥

بسم رب العزیز القادر

خدا را سپاسگزارم و زبان به شکوه و گله نگشایم که مرا گرفتار شما ساخته است، ای جماعت پراکنده ای که هرگاه فرمان دهم اطاعت نمی کنید و اگر بخوانمتان پاسخ نمی دهید و هر زمان فرصت پیدا کنید و به خود واگذاشته شوید در باطل فرو روید و اگر جنگ شود می ترسید و ضعف نشان می دهید و هرگاه به درگیری نیاز افتد پس می گرایید . دشمنانتان بی پدر باد! از نصرت و جهاد در راه حق چه انتظار دارید؟

نهج البلاغه

رهبر گرانقدر سلام

مطلع کلام مفتاحی جهت سیر قلم است، ولی ناگزیر مطلع دل نوشت من، حکایت از درد و دل و گلایه می کند در ادامه ی خود...

ولی برخلاف نامه هایی که اخیرا برای شما فرستاده می شود این گلایه نامه از آن قاعده ی به در بگو تا دیوار بشنود است، گرچه قیاس شما به در همان قیاس باب و مدینه در کلام نبوی است که باب المدینه ایران اسلامی هستید...

ولی متاسفانه در حین نوشتن این قیاس، به تقارنی دیگر رسیدم، این باب هم مانند باب صدر اسلام گذرگاه هست، ولی ...

نمی دانم تا چقدر حیا اجازه می داند "ولی ها" و "سه نقطه ها" را بی ریا و مبین بنویسم، ولی در مطلع کلام عذر خواه از ادامه...

در سطر بالا ولی با سه نقطه درد دلی بود با تاریخ. امیر مومنان علیه السلام را هم نبی مکرم اسلام "باب" خطاب کردند برای ورود بر مدینه ای که وجود مبارک حضرت ختمی مرتب و چشمه علوم و الطاف الهی بود که چیزی که از آن "اسلام و قرآن" یاد می کنیم، سرمایه ی آن مدینه ی فاضله بود...

آری، ولی عده ای بدون اینکه خود بفهمند از باب آن گذشتند و حتی نگاه و تاملی هم به آن ننداختند و داخل شدند...

داخل شدند برای چه؟ پاسخ در سقیفه و فدک و شورای خلافت و استخلاف و خلیفه کشی و جمل و صفین و نهروان و مسجد کوفه و صلح با معاویه و کرب و بلا و... آشکارا پنهان است...

نه نوشتن بلدم و نه شعار دادن، و نه قصد و هدفی برای نوشتن داشتم، تنها نامه ی فرزند ... یه شهید در طول و برنامه ی سایر نامه های این چند وقته ای که برای شما فرستاده می شود من را وادار به نوشتن کرد. نوشتنی که بسیار سخت و سنگین است. نه برای آن نامه ها، نه برای سبز و خاکستری ها، نه برای حاجی بازاری ها و منبری ها، بلکه برای کسانی که خود را عمار شما خطاب می کنند و ...

"عــــــمــــــــار"

امروز در رصد خراسان بررسی شخصیت عمار را میخواندم...

چقدر سبک و ساده  تحلیل کرده بودند در نوشتارشان این شخصیت را...

ناخودآگاه با خودم گفتم که پس من خیلی "عمار" تر هستم...

با خودم گفتم شاید هم علت تحلیل تا این سطح این بوده که هرکسی راحت تر بتواند خودش را با عمار مقایسه کند...

قصد کلام مبسوط و بی محتوا ندارم، گرچه قدرتی هم برای نوشتن نامه ای با محتوا ندارم...

ولی کلامم را در همین مطلب خلاصه کنم که دل خوش باشید به سربازان پیاده سوار، به افسرانی مثل بدو جنگ که در کم لطفی ها و قبض یدهای بنی صدرهای زمان بی سلاح و توان و اختیار گیر کرده اند...

به همان جوانانی که "افسران جنگ نرم" خطابشان کردید و خود می دانستید که این جنگ نرم با قاعده ی جنگ های کلاسیک قرار است پیش رود. یعنی فرماندهان از دور مدیریت می کند و سربازان پیاده باید جلو دار جبهه باشند...

همان فرماندهانی که تعدد نامه های روز افزون سپاه معاویه و یزید را به شما می بینند و می شنوند و دریغ از ...

همان فرماندهانی که در گیر و داد آتش سنگین دشمن که  درصدد شکستن عمود خیمه ی این نظام است و وحدت و تمرکز بر آرایش منظم جنگی شان کرده اند و تیرهای خود را با کبوتر نامه بر به عمود خیمه می زنند، آرام و پر هیاهو خود را برای کسب منصب های پوشالی فرماندهی مهیا کرده اند و سخت از خود می گویند و از برنامه هایشان...

ولی کسی نیست به آنها بفهماند که برنامه هایتان را برای کجا بسته اید؟ همان خیمه ای که عمودش در خواب انتخاباتی و دعواهای فتنه و دلار و ارز و طلای شماها آماج حملات سپاه نفاق داخلی و کفر خارجی قرار گرفته...

در آهنگ انتخابات دعوا می کنند که بعد از تمام شدن آهنگ شعارها و رجزها، سرشان بی صندلی نماند و نسوزند...

و به قدری گوش خود و اطرافیانشان، با این آهنگ دلخراش مانوس شده که گویا هیچ کدام بلندای غریو این نامه های زهر آلود را نمی شنوند...

ترسم از آن است که بعد تمام شدن این بازی ها، ناخودآگاه خود را در شرایطی ببیند که در نهایت دوباره تاریخ تکرار شود و به خمینی زمان، آن ها هم جام زهر تعارف کنند، البته این بار خودی ها، همان هایی که خود را در قیاس نامتقارن "عمار"تان می نامند و در کنار شعارهای ریاگونه و عوام فریبانه شان گاهی نامی از شما برای اندکی احراز صلاحیت و خود نمایی می آورند...

و در بین این گروه ها آن عده ی قلیل "عمار و اباذر، مقداد و سلمان" هم صدایشان به جایی نمی رسد و ...

خواستم نامه را بنویسم که بگم من، یه بسیجی با تمام مشکلات مادی و معنوی، با تمام درد دل ها از تبعیض ها، با تمام خون دل ها از رها کردن تنگه احد، با تمام قلیلی یاران در "بدر و خیبری" که گفتید، با دلهره های مشکلات سربازی در پیش رو، با دلهره های خرج ها و مشکلات زندگی مشترک تازه شکل گرفته، با نوسانات بازار و سیاست و دین فروشی و ... گفتم که بگویم من هم مشکل دارم و می توانم گلایه کنم ولی من خود بدهکارم به این نظام و شما، پس مجالی به خود نمی دهم از گلایه های شخصی گفتن، چون به دنبال انگشتر و لباس و اسب و شمشیر غنیمتی نیستم، آن هم غنیمت گرفتن از شما...

حداقل بگویم که "  علی علیه السلام، بدون عمار و مقداد و مالک و... هم امیر المومنین بود، جرات نمی کنم بگویم "مسلم" شما هستم، ولی در حد یک نامه، در حد یک اعتراض، در حد یک گلایه، در حد یه مطالبه، در حد یه تلنگر خواستم بگویم به سرآغاز شما ولی خطاب دیوارهای این سرزمین، اندکی در خطبه ی بالای مولای متقیان علیه السلام تامل کنند، این بار این صداها از حنجره ی علی زمان، همان که شیوه ی عدل و داد همان حکومت نبوی و علوی را پیش گرفته و البت همان خون دل ها و نامه ها را تحمل می کند، در حال خطابه است. ای اهل کوفه، کوچه های شهر را در اختیار نامردان قرار ندهید، خار و خاشاک هاست که بر نام و مقام رهبرتان می ریزند وشما بی خبرید و بی واکنش...

"آرایش نظامی مقابل را ببینید، تمرکز بر عمود خیمه ی این نظام است، صندلی و کرسی ها را اگر رها نکنید و عمود را حبل المتین خود قرار ندهید، کرسی و صندلی شما در دادگاه الهی در کنار طلحه و زبیر و... خواهد بود...

در دادگاه الهی رد صلاحیت ها و احراز صلاحیت ها بر اساس ظاهر و شعارتان نیست، سخت است...

سربازان پیاده ی این نظام به دنبال چمران ها و کاوه ها و صیاد ها و برونسی ها و آوینی ها و متوسلیان ها می گردد با کارویژه و شاخصه ی بارز هرکدامشان...

نه به دنبال پشت جبهه نشین هایی که از دور مدیریت کنند، آن هم با شعار و دعای خیر و عرض خسته نباشید و...

پیاده نظام ها و افسران جنگ نرم، خود کار خود را بلد هستند، مسیر ولایت را می شناسند ولی شما ها حرفی دیگر است...

متوجه شدید که نه ادبیات بلدم، نه حرف زدن، ولی خواندن و نوشتن را شماها که خوب بلدید، بروید بخوانید، ابتدا متن تیرهایی که به عمود زده می شود، سپس نهج البلاغه، بعد اگر بصیرتتان اجازه داد شما هم بنویسید، البته در کارنامه ی اعمالتان، نه در پرونده ی رزومه ی کاری و شعارهایتان برای احراز بصیرت و صلاحیت...

"امثال نوری زاد و واحدی و فرزند شهید پور پیر علی و قدیانی و نبوی و تاجزاده و علایی..."آن طرف میدان با ابتدایی ترین سلاح آرایش واحد نظامی را طراحی کرده اند که حکایت از حمله ای شدید تر می نماید...

حال شمایید و این طرف میدان. هم میتوانید برای رفتن در لیست ها و صحبت های انتخاباتی و شبکه ایجاد کردن نامه بنویسید و هم...

ببخشین رهبر عزیز، نمی دانم چه شد، از شما غافل شدم در سیر نامه، همان طور که خیلی از همرزمان من در جبهه ی پیاده نظام هم در همین دعواها از شما غافل می شوند و تنگه احد را رها می کنند که ...

خودم می دانم که با ما هم بسیار حرف است، بقیه هم باید برای ما گلایه نوشت بنویسند و بر سرمان بکوبند.

ولی در تمام این حرف ها و کم کاری ها یه امید هست، و شعار ما پیاده نظام ها همچنان این است که:

" ای رهبر آماده، آزاده ایم، آزاده..."

بنی صدرهای زمان، بی کفایتی یشان اثبات خواهد شد، غصه ای نیست، ما به امید دادن شما و دعاهایتان در جبهه های نرم دل خوش کرده ایم، فقط و فقط به شما و می دانیم اتکال و دلخوشی شما به صاحب مان، حضرت بقیه الله الاعظم است و خدای احد و واحد وقادر...

پس به توکلتان و به عنایات حق به شما امیدواریم.

از طرف یه سرباز کم کار

22/10/90

 

 

 

نویسنده: علیرضا - ۱۳٩٠/۱٠/٢۱

ساعت سرد و تاریک به آهستگی حرکت برق آسای زمان را دور میزند و تیک تاک هم نمی کند...

نگاه های ما هم در تکرار این عرف رنگ رخوت و سستی و تار به خود گرفته!

تنها تلنگرهایی لَختی ذهن را به خود جلب می کند...

فردا مهمانی داریم که ما را میزبان لطف خود هستند...

عجب تلکنگری

تلنگری که به همین خشکی و بی قرینه ای فضای اول رو به حال متصل می کند و اینجاست که زمان هم حرکت خود را آهسته می کند تا رسیدن فردا را سخت بر دلمان بکوبند...

تیــــــــــــــــــــــــــــــــــــک تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاک

تـیـــــــــــــــــــــــــــــــــــک تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاک

سخت بغض نوشتن دارم

سخت

ولی به قدری سنگین روز مره گی خود هستم که شکستن این قیود و شکستن بغض و رها کردن اشک قلم را ناممکن میکنه...

سرفه های خشک هم تقارن حرست و نفرت است...

قلم سخت و تارکیه این قلم

چون به روشنی تاریکی دل را نشان می دهد و ...

می خواهم بنویسم ولی نه می توانم و نه میخواهم...

باید را نمی توانم و نباید را نمی خواهم

فقط

خواستم

بیایم

و بگویم

بارانم آرزوست

بغض شکسته ام را آرزوست

غربت قربتم را آرزوست

و قربت غربتم را آرزوست

انسان درونم را آرزوست...

نگین پلاک چهارده زده به سرش!! دعا کنین برای دل قلمش

داره خشک میشه

اگر خشک بشه ...

دعا کنین...

 

 

نویسنده: علیرضا - ۱۳٩٠/٩/۱٢

از همه چیز می‌گذشت. سالیان سال بود که از همه چیز می‌گذشت؛

از شب‌های حمله و از روزهای مقاومت؛

از کمیل‌های پنهانی نیمه‌شب پشت خاکریزت و از آن آخرین «و ان یکاد» مادر که بدرقة راهت شده بود.

از همه چیز می‌گذشت و گلزار شهدای شهر هر چه آغوش داشت گسترده بود به روی تکه‌های آمده از بهشت و آسمان؛ هر چه ابر داشت گریسته بود در فراق همة آن نورها و سپیدی‌ها!

حالا هزاران هزار چهرة ملکوتی در آغوش قاب دیوارخانه‌ها جای گرفته بود و کوچه‌ها، همه متبرک بودند به نام‌هایی آسمانی:

کوچه شهید غفاری، کوچة شهید کرمانی، کوچة شهید محمدی، کوچة شهید... تنها، کوچة روزگار کودکی تو نام نداشت و تنها، قاب دیوار خانة تو بود که فریاد می‌زد حجم خالی حضورت را و مادر که هر روز چشم به راه پیکرت، آذین می‌بست خیابان‌های منتهی به گلزار شهدای شهر را!

از همه چیز می‌گذشت و کم‌کم هیاهوی دنیای مدرن داشت آرامش یاد تو را از یادمان می‌برد که ناگاه آمدی؛ سبکبال‌تر از همیشه! با همة آن یک مشت استخوانی که به یادگار مانده بود از آن قامت رشید!

می‌خرامیدی و شانه‌های شهر همه با تو می‌آمدند.

آری! عشق را برایمان تشریح کردی در تشییع شدنت!

یک تکه استخوان انگشت تو کافی بود تا بار دیگر نشان دهد مسیر بزرگراه شهادت را، که هنوز نور میان ظلمت پیدا بود!

آمدی و گذشت و عشق بار دیگر شعله کشید و حال، همة ترس من از خاموش شدن همیشة آن است.

راستی! مباد که دیگر نوری نیاید میان این همه ظلمت!

مباد که از یاد ببریم هر آنچه را که از یاد برده‌ایم!

مباد!

مسافر آسمان

هوا بارانی است. نمی‌دانم چرا یاد تو افتادم. یاد اشک‌های آخرین خداحافظی‌ات که در میان پلک‌ها پنهان شد. یادت هست این مادرت بود که رویت را بوسید و تو را از زیر نورانی‌ترین‌ها رد کرد؟ یادت هست چند قدمی برداشتی و با یک نگاه دیگر به مادر از آن کوچه گذشتی؟

مادر می‌دانست که نباید پشت سر مسافرش گریه کند؛ اما اشک‌ها این را نمی‌فهمیدند و بعد از رفتن تو،  باریدند. آخرین نامه‌ات را که نوشتی، یادت هست؟ روبه‌رویت برهوتی از عشق بود و در نگاه تو این زمین و آسمان بودند که در یک نقطه به هم متصل می‌شدند؛ زمین خاکی و آسمان آبی. آیا برای تو هم وصلی خواهد بود؟ روی آن تخته سنگ نشسته بودی و قلم را بی‌پروا حرکت می‌دادی. در کنار تو لاله روییده بود. برای مادر چند شاخه چیده بودی. آری! آخرین نوشته‌ات هنوز با همان لاله‌ها در کنار عکس تو روی طاقچه قدیمی خانه‌اند. مادر هر روز به آنها نگاه می‌کند و با اشک دل به لاله‌های تو آب می‌دهد.

می‌دانی تا به امروز هنوز هیچ کس جرئت کنار زدن پرده دل مادر را نداشته است. تنها خاطره‌ای که در کنج ذهنش امید دیدار تو را می‌دهد، آخرین لبخندت است وقتی که از پیچ کوچه می‌گذشتی و دستی که بالا  بردی. مادر حالا می‌فهمد که تو می‌خواستی بگویی «مسافر آسمانی» اما فقط اشاره کرده بودی؛ بی‌‌هیچ حرفی.

□ ثانیه‌های انتظار سال‌ها بود که می‌گذشت تا اینکه صدای دستی لرزان روی زنگ در، قلب مادر را فشرد. همسنگرت بود؛ یکی از آنها که مانند تو مسافر آسمان بود، اما...

نگاهی به مادر کرد و سرش را در گریبان فرو برد. شرم، اشک، لرز، همه چیز از درون او موج‌ می‌زد. دست به جیب برد و پلاک نیمه سوخته تو را به مادر داد؛ پلاکی که  با خون غسلش داده بودند، اما از تو چه خبری داشت؟... هیچ...

از آن به بعد، تنها سنگ‌هایی که روی آنها نوشته بودند «شهید گمنام، فرزند روح‌الله» همدم روزهای تنهایی مادر شد

مطالب قدیمی تر »
علیرضا
خیلی دوست دارم این باشم... بغض قلم تو پلاک چهارده خلاصه پروفایل منه! قلمم نه قالب ادبی داره و نه از لحاظ ساختاری قاعده و اساس داره برای خودم می نویسم و از وبلاگ هایی که قلمشون رو خودشون می زنن بیشتر خوشم میاد...
کدهای اضافی کاربر :