پلاک 14
صفحات وبلاگ
نویسنده: علیرضا - ۱۳٩٠/۱۱/٢٥

بسم رب العزیز القادر

خدا را سپاسگزارم و زبان به شکوه و گله نگشایم که مرا گرفتار شما ساخته است، ای جماعت پراکنده ای که هرگاه فرمان دهم اطاعت نمی کنید و اگر بخوانمتان پاسخ نمی دهید و هر زمان فرصت پیدا کنید و به خود واگذاشته شوید در باطل فرو روید و اگر جنگ شود می ترسید و ضعف نشان می دهید و هرگاه به درگیری نیاز افتد پس می گرایید . دشمنانتان بی پدر باد! از نصرت و جهاد در راه حق چه انتظار دارید؟

نهج البلاغه

رهبر گرانقدر سلام

مطلع کلام مفتاحی جهت سیر قلم است، ولی ناگزیر مطلع دل نوشت من، حکایت از درد و دل و گلایه می کند در ادامه ی خود...

ولی برخلاف نامه هایی که اخیرا برای شما فرستاده می شود این گلایه نامه از آن قاعده ی به در بگو تا دیوار بشنود است، گرچه قیاس شما به در همان قیاس باب و مدینه در کلام نبوی است که باب المدینه ایران اسلامی هستید...

ولی متاسفانه در حین نوشتن این قیاس، به تقارنی دیگر رسیدم، این باب هم مانند باب صدر اسلام گذرگاه هست، ولی ...

نمی دانم تا چقدر حیا اجازه می داند "ولی ها" و "سه نقطه ها" را بی ریا و مبین بنویسم، ولی در مطلع کلام عذر خواه از ادامه...

در سطر بالا ولی با سه نقطه درد دلی بود با تاریخ. امیر مومنان علیه السلام را هم نبی مکرم اسلام "باب" خطاب کردند برای ورود بر مدینه ای که وجود مبارک حضرت ختمی مرتب و چشمه علوم و الطاف الهی بود که چیزی که از آن "اسلام و قرآن" یاد می کنیم، سرمایه ی آن مدینه ی فاضله بود...

آری، ولی عده ای بدون اینکه خود بفهمند از باب آن گذشتند و حتی نگاه و تاملی هم به آن ننداختند و داخل شدند...

داخل شدند برای چه؟ پاسخ در سقیفه و فدک و شورای خلافت و استخلاف و خلیفه کشی و جمل و صفین و نهروان و مسجد کوفه و صلح با معاویه و کرب و بلا و... آشکارا پنهان است...

نه نوشتن بلدم و نه شعار دادن، و نه قصد و هدفی برای نوشتن داشتم، تنها نامه ی فرزند ... یه شهید در طول و برنامه ی سایر نامه های این چند وقته ای که برای شما فرستاده می شود من را وادار به نوشتن کرد. نوشتنی که بسیار سخت و سنگین است. نه برای آن نامه ها، نه برای سبز و خاکستری ها، نه برای حاجی بازاری ها و منبری ها، بلکه برای کسانی که خود را عمار شما خطاب می کنند و ...

"عــــــمــــــــار"

امروز در رصد خراسان بررسی شخصیت عمار را میخواندم...

چقدر سبک و ساده  تحلیل کرده بودند در نوشتارشان این شخصیت را...

ناخودآگاه با خودم گفتم که پس من خیلی "عمار" تر هستم...

با خودم گفتم شاید هم علت تحلیل تا این سطح این بوده که هرکسی راحت تر بتواند خودش را با عمار مقایسه کند...

قصد کلام مبسوط و بی محتوا ندارم، گرچه قدرتی هم برای نوشتن نامه ای با محتوا ندارم...

ولی کلامم را در همین مطلب خلاصه کنم که دل خوش باشید به سربازان پیاده سوار، به افسرانی مثل بدو جنگ که در کم لطفی ها و قبض یدهای بنی صدرهای زمان بی سلاح و توان و اختیار گیر کرده اند...

به همان جوانانی که "افسران جنگ نرم" خطابشان کردید و خود می دانستید که این جنگ نرم با قاعده ی جنگ های کلاسیک قرار است پیش رود. یعنی فرماندهان از دور مدیریت می کند و سربازان پیاده باید جلو دار جبهه باشند...

همان فرماندهانی که تعدد نامه های روز افزون سپاه معاویه و یزید را به شما می بینند و می شنوند و دریغ از ...

همان فرماندهانی که در گیر و داد آتش سنگین دشمن که  درصدد شکستن عمود خیمه ی این نظام است و وحدت و تمرکز بر آرایش منظم جنگی شان کرده اند و تیرهای خود را با کبوتر نامه بر به عمود خیمه می زنند، آرام و پر هیاهو خود را برای کسب منصب های پوشالی فرماندهی مهیا کرده اند و سخت از خود می گویند و از برنامه هایشان...

ولی کسی نیست به آنها بفهماند که برنامه هایتان را برای کجا بسته اید؟ همان خیمه ای که عمودش در خواب انتخاباتی و دعواهای فتنه و دلار و ارز و طلای شماها آماج حملات سپاه نفاق داخلی و کفر خارجی قرار گرفته...

در آهنگ انتخابات دعوا می کنند که بعد از تمام شدن آهنگ شعارها و رجزها، سرشان بی صندلی نماند و نسوزند...

و به قدری گوش خود و اطرافیانشان، با این آهنگ دلخراش مانوس شده که گویا هیچ کدام بلندای غریو این نامه های زهر آلود را نمی شنوند...

ترسم از آن است که بعد تمام شدن این بازی ها، ناخودآگاه خود را در شرایطی ببیند که در نهایت دوباره تاریخ تکرار شود و به خمینی زمان، آن ها هم جام زهر تعارف کنند، البته این بار خودی ها، همان هایی که خود را در قیاس نامتقارن "عمار"تان می نامند و در کنار شعارهای ریاگونه و عوام فریبانه شان گاهی نامی از شما برای اندکی احراز صلاحیت و خود نمایی می آورند...

و در بین این گروه ها آن عده ی قلیل "عمار و اباذر، مقداد و سلمان" هم صدایشان به جایی نمی رسد و ...

خواستم نامه را بنویسم که بگم من، یه بسیجی با تمام مشکلات مادی و معنوی، با تمام درد دل ها از تبعیض ها، با تمام خون دل ها از رها کردن تنگه احد، با تمام قلیلی یاران در "بدر و خیبری" که گفتید، با دلهره های مشکلات سربازی در پیش رو، با دلهره های خرج ها و مشکلات زندگی مشترک تازه شکل گرفته، با نوسانات بازار و سیاست و دین فروشی و ... گفتم که بگویم من هم مشکل دارم و می توانم گلایه کنم ولی من خود بدهکارم به این نظام و شما، پس مجالی به خود نمی دهم از گلایه های شخصی گفتن، چون به دنبال انگشتر و لباس و اسب و شمشیر غنیمتی نیستم، آن هم غنیمت گرفتن از شما...

حداقل بگویم که "  علی علیه السلام، بدون عمار و مقداد و مالک و... هم امیر المومنین بود، جرات نمی کنم بگویم "مسلم" شما هستم، ولی در حد یک نامه، در حد یک اعتراض، در حد یک گلایه، در حد یه مطالبه، در حد یه تلنگر خواستم بگویم به سرآغاز شما ولی خطاب دیوارهای این سرزمین، اندکی در خطبه ی بالای مولای متقیان علیه السلام تامل کنند، این بار این صداها از حنجره ی علی زمان، همان که شیوه ی عدل و داد همان حکومت نبوی و علوی را پیش گرفته و البت همان خون دل ها و نامه ها را تحمل می کند، در حال خطابه است. ای اهل کوفه، کوچه های شهر را در اختیار نامردان قرار ندهید، خار و خاشاک هاست که بر نام و مقام رهبرتان می ریزند وشما بی خبرید و بی واکنش...

"آرایش نظامی مقابل را ببینید، تمرکز بر عمود خیمه ی این نظام است، صندلی و کرسی ها را اگر رها نکنید و عمود را حبل المتین خود قرار ندهید، کرسی و صندلی شما در دادگاه الهی در کنار طلحه و زبیر و... خواهد بود...

در دادگاه الهی رد صلاحیت ها و احراز صلاحیت ها بر اساس ظاهر و شعارتان نیست، سخت است...

سربازان پیاده ی این نظام به دنبال چمران ها و کاوه ها و صیاد ها و برونسی ها و آوینی ها و متوسلیان ها می گردد با کارویژه و شاخصه ی بارز هرکدامشان...

نه به دنبال پشت جبهه نشین هایی که از دور مدیریت کنند، آن هم با شعار و دعای خیر و عرض خسته نباشید و...

پیاده نظام ها و افسران جنگ نرم، خود کار خود را بلد هستند، مسیر ولایت را می شناسند ولی شما ها حرفی دیگر است...

متوجه شدید که نه ادبیات بلدم، نه حرف زدن، ولی خواندن و نوشتن را شماها که خوب بلدید، بروید بخوانید، ابتدا متن تیرهایی که به عمود زده می شود، سپس نهج البلاغه، بعد اگر بصیرتتان اجازه داد شما هم بنویسید، البته در کارنامه ی اعمالتان، نه در پرونده ی رزومه ی کاری و شعارهایتان برای احراز بصیرت و صلاحیت...

"امثال نوری زاد و واحدی و فرزند شهید پور پیر علی و قدیانی و نبوی و تاجزاده و علایی..."آن طرف میدان با ابتدایی ترین سلاح آرایش واحد نظامی را طراحی کرده اند که حکایت از حمله ای شدید تر می نماید...

حال شمایید و این طرف میدان. هم میتوانید برای رفتن در لیست ها و صحبت های انتخاباتی و شبکه ایجاد کردن نامه بنویسید و هم...

ببخشین رهبر عزیز، نمی دانم چه شد، از شما غافل شدم در سیر نامه، همان طور که خیلی از همرزمان من در جبهه ی پیاده نظام هم در همین دعواها از شما غافل می شوند و تنگه احد را رها می کنند که ...

خودم می دانم که با ما هم بسیار حرف است، بقیه هم باید برای ما گلایه نوشت بنویسند و بر سرمان بکوبند.

ولی در تمام این حرف ها و کم کاری ها یه امید هست، و شعار ما پیاده نظام ها همچنان این است که:

" ای رهبر آماده، آزاده ایم، آزاده..."

بنی صدرهای زمان، بی کفایتی یشان اثبات خواهد شد، غصه ای نیست، ما به امید دادن شما و دعاهایتان در جبهه های نرم دل خوش کرده ایم، فقط و فقط به شما و می دانیم اتکال و دلخوشی شما به صاحب مان، حضرت بقیه الله الاعظم است و خدای احد و واحد وقادر...

پس به توکلتان و به عنایات حق به شما امیدواریم.

از طرف یه سرباز کم کار

22/10/90

 

 

 

علیرضا
خیلی دوست دارم این باشم... بغض قلم تو پلاک چهارده خلاصه پروفایل منه! قلمم نه قالب ادبی داره و نه از لحاظ ساختاری قاعده و اساس داره برای خودم می نویسم و از وبلاگ هایی که قلمشون رو خودشون می زنن بیشتر خوشم میاد...
کدهای اضافی کاربر :