بغض سرزمین لاله ها

بعد یه مدت کوتاه دوباره اومدم و شروع کردم فضای انتخابی رو...

یادش بخیر، این متن مال سال 87  بود، اولین سالی بود که دست به قلم می بردم ولی حیف که نه دیگه اون فضا ایجاد شد و نه بقیه مطالب پیدا شد، این تنها بخشی از اون مطالبه که شد تایپش کنم و الباقی ...

البته چون تیکه تیکه است شاید اون نظم و یکپارچگی رو نداشته باشد ولی برای دل خودم گذاشتمش..

قلم خود حرفهایش را در تاریکی اتوبوس پشت سر هم مرتب می کند بدون اینکه بداند از کدام لحظه باید شروع کند .

از لحظه ای که صبح با توکلت علی ا... منزل را به قربت میعادگاهی به نام پایگاه ترک کرده ام !

از لحظه ای که شروع به جمع آوری اقلام فرهنگی و جمع بندی برنامه ها کردم!

از لحظه ای که در حال بستن ساک با عجله و بدون .... !

یا از لحظه ای که در ساعت مقرر وارد پایگاه شدم و جمعی را دیدم که قرارست با هم به چشمه برویم تا سیراب شویم . جمعی که از هر نوع گلچینی در آن است ...

کوچک ولی با دلی بزرگ ... ساده ولی با حرفهایی به ارزش یک عمر تامل ... خندان ولی سوزدار از ... پاسدار و لی ... مسئول ولی ... و من در میان آنها با علامت سئوالی بر سر که می گوید تو کیستی ؟!

به ناگاه پلیس راه چیدمان حروف را از قلم می گیرد و ذهن ادامه شروع خود را فراموش می کند ...

حالا برگشتم به اتوبوسی که 38 صندلی و جایگاه در آن تعبیه شده و بر روی هر صندلی شاید به مثال و زبان استعاره پرنده ای جهت پرواز از جایگاه صندلی به جایگاه روحانی ابدی ...

خندم گرفت یک لحظه به نوشته های قلم نگاه کردم و تبسمی به معنای تمسخر به خاطر ادبیات قلم زدم ...

با چه نیتی شروع کردم و به کجا رفتم ، نمی دانم شاید همین خنده ادبی خود می تواند آغازی باشد برای تفکر به اینکه وضوی زیارت عاشورا ادبیات و هنر قلم نیست بلکه اخلاص و صفای دلی است که در زمام نفس تو گرفتار و زندانیست ...

بسم ا... الرحمن الرحیم . اول دعای فرج و بعد شروع می شود ، السلام علیک یا ابا عبدا...

می خواهم بهار نوشتن را برای عرف یک سال به مدت هفت روز با بی آلایشی و بی پرده آغاز کنم , صرف نظر از اینکه قرار است این دل نوشته یا خالصانه بنویسم , دست نوشته به دست یا به گوش چه کسی خواهد رسید

دوباره می خواهم بنویسم که گاهی به خاطر اینکه چه کسی به من نگاه می کند یا فلانی دارد چه پچ پچ می کند ، حواسم پرت می شود که به خاطر تعویض راننده و دست فرمون طلای اکبر توان نوشتن به خاطر بالا و پایین رفتن های اتوبوس ازم گرفته می شود . برای امشب بس است .

می خواهم دوباره شروع کنم به نوشتن که امیر می گوید : نوشتی که برای امشب بسِّه ، گفتم نوشتم که با کسی تعارف ندارم . می خواهم از حرفهایی که امشب حسین با سانسور زد بنویسم . آمدم شروع کنم که صدای زیارت عاشورای محسن اجازه نوشتن را ازم گرفت. صدای جالبی دارد . یا ابا عبدا... انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم ... 

سلام . صبح با یک خبر فوری و جالب شروع می شود : حسین آقا وایسا ، امیر برهانی جامونده و پاخورده ...!

-       حسین:  علی آقا دور بزنید اگر صبحانه می خواین . امیر جامونده !

از حال و هوای این خبر خارج می شوم . قلم توانی جهت شروع مطالب را ندارد ولی صدای موزیک از کرخه تا راین امر به نوشتن می کند و بوی نان سنگگ امیر که بعد یک کیلومتر دنده عقب بهش رسیدیم که می گوید ننویس ، آماده شو جهت خوردن . هر ندایی را می شود جواب منفی داد ، به جز ندای شکم . اذهب الی ...

فاصله بین دو وعده مسابقه شکم سازی نمی دانم چه شد که از توان نوشتن افتادم . یکم خواب ، یکم کتاب از نوع «منِ او» ، فکر کنم یکم هم تو خودم بودم ، نمی دونم یادم نمی یاد معنوی بودم ، منگ بودم ، چی بودم !

امروز

...در تمام این شلوغیها یک لحظه می خواهم ذهنم را متمرکز کنم که قرارِ امشب وارد سرزمین لاله های خونین , نخل های بی سر و سرداران گمنام بشم

«السلام علیکم یا عباد الصالحین و یا شاهدین فی الارض»

شروع می کنم نوشتن را از غربت و دوری درون و قریبی و نزدیکی جسم به مدد کسانی که سلام گرم میزبانی آنها را گوش و دلم لایق شنیدن و پاسخ نیست, امام با تمام وجود از فاصله حدود 1000 کیلومتری سلامی می دهم تا شاید پس از طی 14 ساعت باقیمانده از مسیر , جواب آن را بشنوم. جوابی که به خاطر وجوب داده می شود ...

و علیکم السلام یا راهی ...!

واقعا راهی چی ؟ راهی مسیر آسفالت 2400 کیلومتری یا راهی مسیر سبز و سرخ ابدی که جای پای مسافران آسمانی هنوز روی آن همچون چلچراغهایی, هادی ما هستند ؟ چون جواب سئوال را خودم می دانم , ذهن از تفکر و قلم از ترتُّب حروف بر میدارم و اندکی به شرمساری خود فکر می کنم ... الهی و ربی من لی غیرک...

...   دو رکعت عشق , یادم نره!

خوب حالا رسیدم جلوی اروند , چقدر سختی وقتی آدم می خواد خودش رو با عظمت و صلابت اروند مقایسه کنه.

نه . نخند , قبل از اینکه تو به این اغرار بخندی خودم خندیدم. ولی این رو گفتم که بعد به این مطلب اشاره کنم : ای کسی که داری به این مطلب میخندی و از این مقایسه تعجب می کنی , می خواهم بهت بگم که خنده دار تر از این مقایسه آن است که جوانی شاید 13 ساله به مبارزه با این آب با آن همه صلابت و سختی پرداخت و این آب به خاطر اینکه دوباره مثل واقعه کربلا شرمنده هزار و اندی سال سرزنش تاریخ نشود , جسم پاک اون رو به عمق خلیج فارس برد تا هیچ اثری از اون جسم کوچک نباشد ، ولی تو ای رود اروند که مشتاقان نخل های بی سر را به سوی خود می کشی ، این جاذبه به خاطر تو نیست ، بلکه به خاطر روح پاک آن نوجوان هایی است که تو آنها را بلعیدی .

خیلی دلم می خواد جلوی این آب 2 رکعت فکر عشق ، 2 رکعت اخلاص عشق ، 2 رکعت تحویل عشق به جای تا مجدد بگم که من نه اینم ...

 

...

 

خدایا به اشک نیاز دارم تا عطش بغض را سیراب کند , رضا میگه عدسی بخور اشک میاره ولی اشک مصنوعی برای عطش مصنوعی خوبه ...

 

بغض کم کم داره از نفس سیاه شکست می خوره و خودش رو پشت پنجرههای ظاهر اسیر سنگی دل می بینه و افسوس می خورد که شعور و درک لیالی قدر این سه روز را نمی فهمد و وجود ارواح طیبه شهدا را در پیرامون خود درک کنه ...

 

سلام علی آل یاسین

 

داخل اتوبوس ساعت نمی دانم به چه علت به من با تعجب نگاه می کنه . شاید در عقربه های ساعت این مطلب نهفته است که وقت خروج است . از اعتکاف سه روزه تنها نیمه فکه آن باقیمانده است که باید ام داوود را آنجا به جای آوری ؛ پس ر و دو رکعت نماز عشق با دانه های تسبیح به جای می آورم که مفتاح حضور است . بسم رب الشهدا ، 2 رکعت حضور در فکه و چزابه به جای می آورم ، قربت الی ا... ، 7 مرتبه ا... اکبر برای برداشتن 7 پرده ی حجاب ...

 

عشق می گوید بگو دل می گوید بگو               قلم می گوید بنویس ...

 

زبان می گوید قاصرم از این امر ، دست بنویس و نخوان چشم که نشناسی صاحب قلم صا و فقط خود را دریاب در گلچینی از صفات زمان مکان این کاروان حضور داری که راهییند و قصد زیارت شاهد را دارند ...

 

از فکه می خواهم بگریم و زار بزنم ... این سخنِ قلم است که حسرت سالهای گذشته ی سبزی و خنکی فکه را در جوهرهای مصرف نشده ی خود می بیند و آه اشکهایی که آمدند و استفاده نشدند و در کنار آن حسرت و داد بر آن اشکهایی که نیامدند و من را در حسرت درون تنها گذاشتند و صد افسوس از هر آنچه که نگرفتم و هر آنچه که گرفتم و از دست دادم...

 

... 4 فرودین و پایان اعتکاف و لیالی قدر و ...

 

                ... هزاران سئوال و اما و اگر که بدون پاسخ باقی ماندند و نیز ...

 

        هنوز دل نتوانسته است عطش قلم را سیراب کند .

 

والسلام- بغضی که سیراب اشک نشد!!

/ 2 نظر / 10 بازدید
حانیه

salam yadam raft babate moarefie ketab azaton tashakor konam. man har 2ro daram. ketabe ghanone10 ganey shahiid alamdar ba dast khate khodesh,in ghashangtarin hedye zendegim bod.bazam mamnon..,

نجواي هور

سلام چه زيبا نوشتين كاش ادامه بدين بقدري غرق شده بودم تو خوندن مطلبتون كه يهو ديدم اخر صفحم و....... ياد دلنوشته هاي خودم افتادم البته گاها هم ميشه گفت دلگويه هاييكه فقط دل مرتب و زيبا وادبي كنارهم ميچينه اما رو كاغذ ووبلاگ نمياد. اما خواهشاادامه بدين حيفه نوشته نشن .